آشیونه سیمرغ (خاطرات یک مستخدم)

من میخوام سیمرغ باشم... قاف منو تو می کَنی؟

آشیونه سیمرغ (خاطرات یک مستخدم)

من میخوام سیمرغ باشم... قاف منو تو می کَنی؟

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله و آمنت بالله و توکلت علی الله و ماشاءالله و لا حول و لا قوه الا بالله

وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ

توضیحات:
* اون عکس بالا خودمم، سیمرغ پر بسته ی بال شکسته، روی بال طیاره!
*** کپی کننده مطالب و عکسها، در دنیا و آخرت مدیونمه.
* اگه مطلب یا شعری از خودم نبود، میگم.
*** نظردونی بازه، بدون تایید نظراتتون درج میشه، مواظب باشید.
* همه نوشته هام لزوما حس و حال و تجربیات و واقعیات زندگی خودم نیست، پس منو با حرفام بشناسید ولی قضاوت نکنید.
*** ممنون از همه تون.

اللهم عجل لولیک الفرج

بایگانی

کباب خوش‌یُمن

شنبه, ۵ آذر ۱۴۰۱، ۰۹:۳۲ ق.ظ

ظهر که خونه رسیدم، مامان بساطِ کباب رو برپا کرده بود. تا لباس عوض کنم، سفره رو انداخته بودند. استثنائاً تو آشپزخونه نه، بلکه تو اتاق نشیمن و جلویِ تلویزیون، آخه بازی فوتبال بود.

من نه از کباب خوشم میومد نه از فوتبال. (الانم همینطورم)

همینجور که کنار سفره، لِک و لوک می‌کردم، گوشمم نصفه نیمه به گزارش فوتبال بود. گل اول و دوم رو که خوردیم، دیگه طاقت نیاوردم و با تشکر از مامان، رفتم تو اتاق خودم. بابا غُر می‌زد: «زن... این روزایی که فوتبال هست، کباب نذار. آخه آدم نمی‌فهمه چی می‌خوره، آخرشم از این همه حرص و جوش، کوفتِ جونمون میشه این نازنین کُباب!» (کباب به لهجه طالقانی میشه کُباب)

تو اتاقم که رفتم، اول نمازمو خوندم و با ناامیدی تمام، برای تیم ملی دعا کردم. بعدم وسایلمو حاضر کردم و لباس پوشیدم که برم کلاس. بعدازظهر تا غروب کلاسِ فوق العاده داشتم، آموزشگاه رحمانی، سر میدون شهدایِ کرج.

چادرمو که پوشیدم و رفتم تا از مامان بابا خداحافظی کنم، به محضِ ورودم، گل اول رو زدیم. ناباورانه زُل زدم به صفحه‌ی تلویزیون و همینجور ایستاده، بازی رو دنبال کردم. دقایقی بعد،،،، گـــــل دومِ خداداد،،،، دیگه قدرت هر حرکتی رو از من گرفت.

یک صدا با هم فقط دعا میخوندیم و صلوات می‌فرستادیم. تا بالاخره سوتِ آخر بازی زده شد و دیگه درنگ جایز نبود. وقتِ کلاسم داشت دیر می‌شد. پریدم بیرون. صدای بوقِ ماشینهایِ سنگین میومد.

سوار اتوبوس شدم ولی فقط تا یه ایستگاه پیش رفتیم. نزدیک پاساژ آزادی بودیم که خیابون، کلاً به تسخیر مردم درومد و دیگه اتوبوس نتونست یه قدم هم جلوتر بره. پیاده شدیم و زدیم به دلِ دریایِ جمعیت.

بالاخره رسیدم آموزشگاه. یه معلمی داشتیم به اسم آقای شاهوردی. یه کُرد بامزه و دوست داشتنی. سر کلاس بهمون گفت: در عمرم فقط دو روز، شبیه امروز دیدم. یکی روزِ پیروزی انقلاب و یکی آزادسازی خرمشهر.

بعد هم فقط یک ربع درس داد و گفت: می دونم دل همه تون الان تویِ خیابونه! پاشید برید و از این شادیِ بزرگِ ملی، نهایت لذت رو ببرید که دیگه این روزها تکرار نشدنی‌یَن.

وقتی از در آموزشگاه بیرون اومدیم، شکلات بارون شدیم.... آخ خدا،،، عجب روزی بود.

 

دیروز هم ما جاتون خالی، کباب داشتیم. زیرانداز و سفره رو آوردیم جلو تلویزیون. و درست مثل 23 سال پیش، کبابِ خوش یُمنی با دو گلِ بی نظیر زدیم بر بدن.

خدا رو بی شمارها بار شُکر

و شادی حقیقی، تقدیم بر دلِ امامِ جانمان حضرت صاحب

و روحِ شهدایِ همیشه‌ی زنده‌مون

 

پ.ن: خدایا یه هشتم آذر حماسی دیگه روزیمون کن. به حق حقانیتهایی که این روزها لگدمال لشکر شیطانه. الهی آمین یا معین المومنین.

عکس: شهید آرمان... هزار سلام و صلوات نثارش

نظرات  (۱)

چه آرمان ها پرپر شدن برای ما...

پاسخ:
روحشون شاد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی